سفارش تبلیغ
صبا ویژن
























حسین سالار قلبها

خاطرات، بازگشته است از جایی که چهل روز گذشته است از ماتم‎های سرخ، از عطش‎های پرپر شده است.این آتشیادها، چهل روز چون اسبان تاخته‎اند بر پیکر صبر آنان .بازماندگانِ حادثه تیغ و تاول، رسیده‎اند به نقطه‎ای از آغاز؛ به نگاه‎های در خون شناور، به گلوهای بریده شده در دلِ تشنگیِ دشت .
کاروانِ اربعین، با خطبه‎های گریه، از شام رسوا برگشته است و تصاویر جراحت، در سوزنده‎ترین بیان قاب می‎شود و در سوزنده‎ترین بیابان .

بغل بغل شعله ریخته می‎شود در صحرا .
دوبیتی‎های پر لهیب، سطح مصیبت زده دشت را گلگون‎تر می‎کند. اکنون چهل روز از آن سیل عطش، سپری شده است. قافله‎ای زخم خورده، وارد سرزمین چهلمین روز می‎شود.
اینان اربعین را با خود آورده‎اند؛ با نقل خاطرات قطعه قطعه شده. دنیای ادب نیز گل و ستاره آورده است که به پای سربلندی شان بریزد.
سلام بر استواری غیرقابل ترسیم شما! سلام بر آن گام‎های شکیب‎تان که جاده‎های دراز شام را خسته کرد!
هر سال، چشمان غمبار اربعین که می‎آید، اطراف ما پر می‎شود از هیئت‎های مذهبی التماس و دسته دسته گل‎های اشک.

هر سال اربعین، از لابه لای واژه‎های مذاب مداحان، دل‎های آسمانی شما دیده می‎شود و علم‎های ما از هوش می‎روند.
لباس‎های مشکی تقویم، بوی قتلگاه می‎گیرند.
اربعین! به یاد روشنیِ شما شمع گونه می‎سوزیم و گریه سر می‎دهیم برای فاصله‎های خود و زجرهای شما.
خوشا زندگی در این گریستن و مردن‎های پیاپی!
خوشا گریستن برای داغ‎های زینب علیهاالسلام، برای مصیبت‎های سجاد علیه‎السلام، برای بی تابی بچه‎های آسمان!
سلام بر اربعین که عاشورایی دیگر از گریه را برای ما به راه می‎اندازد!



نوشته شده در شنبه 90 دی 24ساعت ساعت 12:11 صبح توسط سید.محمد علی شهرام شمس| نظر بدهید



اربعة آلاف ملک شعث غبر یبکون الحسین الی یوم القیمامة فلا یاتیه احدً الا استقبلوه، ولا یمرض احد الا عادوه، ولا یموت احد الا شهدوه
امام صادق علیه السلام فرمودند: چهار هزار فرشته که همگی ژولیده و غمگین هستند برای امام حسین(علیه السلام) تا روز قیامت می‌گریند. و کسی به زیارت آن حضرت نمی‌آید مگر آن که این فرشتگان به استقبالش آمده و احدی از مردم بیمار نمی‌شود مگر این که ایشان به عیادتش رفته و کسی از مردم نیست که بمیرد مگر آن که این فرشتگان بالای سرش حاضر می‌شوند.


(کامل الزیارات، ص 271)





امام رضا علیه السلام از برکات اشک بر امام حسین علیه السلام می گوید.
امام رضا (سلام الله علیه) : إن بَکَیتَ عَلَى الحُسَینِ حَتَّى تَصیرَ دُموعُکَ عَلى خَدَّیکَ غَفَرَ اللَّهُ لَکَ کُلَّ ذَنبٍ أذنَبتَهُ
امام رضا علیه السلام فرمود : اگر بر حسین بگریى، چندان که اشک‏هایت بر گونه ‏ات جارى شود، خداوند هر گناهى را که مرتکب‏شده‏اى، مى‏آمرزد.
اگر کسی به مقام و منزلت امام حسین علیه السلام بیندیشد به نکات سازنده ای پی خواهد برد شأن حضرتش در حدی است که ورای ذهن و باور ماست ، و آن هنگام که بیندیشیم آدمیانی از جنس خود ما با آن فخر عالم بشریت چه کردند و یاد مصایب حضرت که در راه هدایت و نجات من و شما متحمل شدند ،اگر اشک از چشممان جاری شود این اشک نورانیت می آورد،این اشک شوینده است صفا می بخشد و این اشک هاست که گناهان و زشت کرداری های ما را برطرف خواهد کرد و برای حسینی شدنمان زمینه را آماده می کند.



نوشته شده در شنبه 90 دی 24ساعت ساعت 12:10 صبح توسط سید.محمد علی شهرام شمس| نظر بدهید

 

انسان ها در برابر نعمت هایی که به آنها داده شده است تکالیفی دارند که وظیفه انسان در برابر دین و آبرو و اهل و عیال و اموال خود پشتیبانی از آنهاست و کوتاهی واهمال در قبالشان (بی غیرتی) نتایج وخیمی برای خود و خانواده و هم برای اجتماع در پی دارد.




حسینیان زیر بار زور نمی روند

"[إِنَ] النَّاسَ فِیَّ أُسْوَةٌ " (الکافی/ج7/ص266) یعنی من به شما الگو هستم. امام حسین نگفت: من زیر بار یزید نمی‌روم. فرمود:"مِثْلِی لَا یُبَایِعُ مِثْلَه " (بحارالانوار/ج44/ص324) مثل حسین زیر بار مثل یزید نباید برود. یک وقت می‌گوید: من زیر بار او نمی‌روم. می‌گوییم: خوب این قصه‌ی شخصی است. امام حسین خودش را گفته است. گفته: من زیر بار یزید نمی‌روم. قصه‌ی شخصی است. نمی‌گوید: من زیر بار او نمی‌روم.
حضرت در فرمایش خود می فرمایند : هرکس مثل من است، نباید زیر بار کسی برود که مثل یزید است. "مِثْلِی لَا یُبَایِعُ مِثْلَه " یعنی یک جریان است، یک امر شخصی نیست. حالا یک حسینی بود، زیر بار یزید نرفت. هرکس مثل حسین است، نباید زیر بار هرکس برود که او مثل یزید است. این خیلی مهم است.

رهبری چه کسی را قبول می‌کنیم؟ پای پرچم چه کسی سینه می‌زنیم؟ به چه دلیل خودت را به این آقا فروختی؟ به چه دلیل خودت را به این حزب فروختی؟ چقدر سوادشان بیش از تو است؟ چه کمالی دارند که تو نداری؟ چرا خودت را فدا می‌کنی؟ خودت را به چه کسی می‌فروشی؟ به چه چیزی می‌فروشی؟ بسوزد دنیا طلبی! عمر سعد امام حسین را می‌شناخت. به او گفتند: حکومت، پست به تو می‌دهیم. به خاطر حکومت حاضر شدند سر امام حسین را ببرند، برای حکومت. چه چیزی با چه چیزی معامله شد؟ در زمان ما هم هست. در زمان ما گاهی وقت‌ها افرادی خودشان را می‌فروشند. می‌گوییم: آقا به چه دلیل خودت را به این می‌فروشی؟

آخرین کلام امام حسین علیه السلام چه بود؟
می‌دانید آخرین کلام امام حسین چه بود؟ امام حسین در گودی قتلگاه افتاد. به خیمه‌ها حمله کردند. ایشان دیگر طاقت اینکه بلند شود راه برود، روی اسب سوار شود را نداشت. ولی همین طور با چشم‌هایش دید، که دارند سراغ زن و بچه می‌روند، فرمود: اگر هم دین ندارید آزاده باشید. چه کار به زن و بچه‌ی من دارید! یعنی آخرین کلام امام حسین غیرت بود. مردها نباید اجازه بدهند کسی خانمشان را ببیند.

بی غیرتی ازجمله صفات رذیله‌ای است که در زمان ما نسل بشر را بیش از پیش به چالش کشیده و استعمارگران و سرمایه‌دارن و قدرت های سلطه‌گر دست در دست هم در پی ترویج و اشاعه آن هستند تا ملت ها را از داخل تهی کرده، روح مردانگی و آزادی خواهی را در آنها منسوخ سازند تا هر چه بیشتر و آسانتر بتوانند امیال و خواسته های پلید خود را در جهان کنونی پیاده کنند.
در رفتارهایمان دقت بیشتری داشته باشیم و نگذاریم بیگانگان به اهداف شوم خود برسند .

از جمله علل اصلی این صفت خبیثه، خود کم‌بینی و ضعف نفس است که نفس را یارای دفاع و حمایت از آنچه که شرع و عرف پشتیبانی و نگهبانی از آن را بر وی واجب و ضروری شمرده است ندارد و در این حالت است که قوه غضبیه که به عنوان پاسبان انسان به او ارزانی شده است از حالت عادی خود خارج شده، راه تفریط را می‌پیماید.[نراقى‏، ملا مهدى؛ جامع السعادات‏، تصحیح و تعلیق، سید محمد کلانتر،ج1،ص301]

علت دیگر، مشغول شدن به ترانه‌ها و موسیقی‌های حرام و مبتذل می‌باشد که مرد را بی‌غیرت و زن را بی‌حیا می کند،[کلینی،یعقوب؛ کافی،تحقیق علی اکبر ،ج5،ص536]
این مطلب با اندک توجه به چنین افرادی کاملاً مشهود و ملموس است که پیش چشمان اینان با نوامیسشان شوخی و احیاناً بی‌عفتی می‌کنند، اما دریغ از رگ غیرتی که در این افراد به حرکت درآید. ایشان بی غیرتی را به جایی می‌رسانند که به جای ناراحتی ابراز خوشنودی کرده و به آن تشویق می‌کنند و فریاد تمدن و فرهنگ مأبی سر می‌دهند و متأسفانه گاهی دیده می‌شود که زنان و دختران پاک مسلمان در اثر خود کم‌بینی و احساس حقارت پوشالی که در برابر غربی ها و خارجی ها در خود احساس می‌کنند بدون فکر و اندیشه و به صرف تقلید کورکورانه، طوق نحس پیروی از آنها را بر گردن آویخته، عنان اختیار خویش را به دستان نالایق آن بی‌خبران می‌دهند.
این نکته را فراموش نکنیم که انسان ها در برابر نعمت هایی که به آنها داده شده است تکالیفی دارند که وظیفه انسان در برابر دین و آبرو و اهل و عیال و اموال خود پشتیبانی از آنهاست و کوتاهی واهمال در قبالشان (بی غیرتی) نتایج وخیمی برای خود و خانواده و هم برای اجتماع در پی دارد.

 



نوشته شده در شنبه 90 دی 24ساعت ساعت 12:9 صبح توسط سید.محمد علی شهرام شمس| نظر بدهید

امام حسین علیه‏السلام در روز جمعه دهم محرم سال 61 هجرى بعد از نماز ظهر به شهادت رسید و در آن هنگام از سن مبارکش 56 سال و چند ماه گذشته بود.

بلاذرى نقل کرده است که: شهادت آن حضرت روز شنبه بوده است مصادف با عاشورا، و گفته شده که روز جمعه بوده است.

و ابن شهر آشوب نیز روز شنبه دهم محرم را روز شهادت آن بزرگوار نقل نموده، سپس مى‏گوید: گفته شده است که روز جمعه بعد از نماز ظهر بوده، و گفته شده که روز دوشنبه بوده است.

 

ابن شهر آشوب مى‏گوید: کمان آن حضرت و متعلقاتش را دحیل بن خثیمه جعفى بن شبیب حضرمى و جریر بن مسعود و ثعلبة بن اسود اوسى برداشتند، و انگشتر آن حضرت را بجدل بن سلیم کلبى برداشت و انگشت آن حضرت را با انگشتر قطع نمود! و این انگشتر غیر از آن انگشترى است که از ذخائر نبوت است زیرا آن را امام حسین علیه‏السلام آن طورى که شیخ صدوق از محمد بن مسلم نقل کرده است در دست حضرت على بن الحسین علیه‏السلام نمود.

 

 


تعداد زخم‌هاى امام علیه‏السلام

روایت شده است که در پیراهن آن بزرگوار یکصد و چند نشانه از تیر و نیزه و شمشیر مشاهده شد، و از امام صادق علیه‏السلام نقل شده که: بر بدن امام حسین علیه‏السلام جاى سى و سه زخم نیزه و سى و چهار زخم شمشیر پیدا کردند.(4)

 

 


پس از شهادت

گفته‏اند: پس از شهادت امام علیه‏السلام، سپاه دشمن براى به یغما بردن لباس‌هاى امام از یکدیگر سبقت گرفتند.

طبرى از ابو مخنف نقل کرده است که: لباس‌هاى امام را از بدن مبارکش بیرون آوردند! سراویل آن حضرت را بحر بن کعب تمیمى گرفت! (در الملهوف روایت نموده که او زمین‌گیر و پاهاى او خشک شد و از حرکت ماند)، و پیراهن او را اسحاق بن حیاة حضرمى برداشت و پوشید (پس موى او ریخت و پیسى گرفت)، و عمامه آن بزرگوار را احبش بن مرثد و یا جابر بن یزید بر سر بست (و دیوانه شد)، و برنس آن حضرت را که از خز بود مالک بن بشیر کندى به یغما برد و چون همسرش از این جریان آگاه یافت بین ایشان نزاع در گرفت (او نیز فقیر و مستمند باقیمانده عمرش ار زندگى کرد)، و زره «بترأ» آن بزرگوار را عمر بن سعد برداشت! و چون مختار او را کشت آن زره را به قاتل او ابى عمره واگذار نمود. و زره دیگر آن حضرت را مالک بن نمیر گرفت و پوشید (و مجنون گردید)، قطیفه آن بزرگوار را قیس بن اشعث برداشت که از جنس خز بود و پس از آن او را قیس قطیفه نامیدند (و خوارزمى نقل کرده است او به مرض جذام گرفتار شد و افراد خانواده‏اش از او کناره مى‏گرفتند و او را در مزبله انداختند تا این که مرد و سگ‌ها گوشت بدن او را قبل از مرگ خوردند). و کفش آن حضرت را مردى از قبیله بنى اود برداشت که او را اسود مى‏گفتند، و شمشیر او را مردى از قبیله بنى نهشل گرفت و پس از آن به دست حبیب بن بدیل افتاد، و در الملهوف آمده که این شمشیر به غارت رفته غیر از ذوالفقار است که آن از ذخائر نبوت و امامت است.

ابن شهر آشوب مى‏گوید: کمان آن حضرت و متعلقاتش را دحیل بن خثیمه جعفى بن شبیب حضرمى و جریر بن مسعود و ثعلبة بن اسود اوسى برداشتند، و انگشتر آن حضرت را - آنگونه که در اکثر مقاتل آمده است - بجدل بن سلیم کلبى برداشت و انگشت آن حضرت را با انگشتر قطع نمود! و این انگشتر غیر از آن انگشترى است که از ذخائر نبوت است زیرا آن را امام حسین علیه‏السلام آن طورى که شیخ صدوق از محمد بن مسلم نقل کرده است در دست حضرت على بن الحسین علیه‏السلام نمود.

محمد بن مسلم مى‏گوید: از امام صادق علیه‏السلام درباره خاتم امام حسین علیه‏السلام سؤال نمودم که بعد از ایشان به دست چه کسى رسید؟ و به امام عرض کردم که گویا انگشتر آن بزرگوار را دشمن برده است.

فرمود: چنین نیست که مى‏گویند، به درستى که حسین علیه‏السلام به فرزندش على بن الحسین وصیت نمود و خاتم خود را در انگشت او نمود و امر را به او واگذار کرد.

ابن زائده مى‏گوید: دیگر شهدا و اصحاب و اهل‌بیت آن بزرگوار را نیز سپاه کوفه عریان نموده و لباسشان را به یغما بردند



نوشته شده در شنبه 90 دی 24ساعت ساعت 12:1 صبح توسط سید.محمد علی شهرام شمس| نظر بدهید

امیری حسین و نعم الامیر

آقای من حسین است و چه آقای نیکویی!

سرور فواد البشیر النذیر

او که مایه شادی پیامبر خداست

علی و فاطمه والده

و او که علی و فاطمه پدر و مادرش هستند.

فهل تعلمون له من نظیر

آیا شما برای او مانندی می شناسید؟

له طلعة مثل شمس الضحی

او مانند خورشید تابناک می درخشد

له عزة مثل بدر منیر

و چون ماه نورافشانی می کند.

باز هم رجز خواند. آنقدر جنگید تا به فیض شهادت نائل آمد. لشگر شیطان اما، سرش را از بدنش جدا کردند و به طرف دسته امام علیه‌السلام پرتاب کردند.

حالا نوبت جهاد مادر است.

یک دست جام باده  و یک دست زلف یار!

جمجمه پسر را در آغوش می‌گیرد. گفت:چه نیکو جهاد کردى،پسرم!اى شادى قلبم،اى نور چشمم!

 و با جمجمه به طرف دشمن می‌رود! به نزدیکی دشمن که رسید، جمجمه فرزند شهیدش را به سمت دشمن پرتاب می‌کند. جمجمه به یکی از لشگر شیطان اصابت می‌کند و او را در دم به درک واصل می‌کند!

رقصی چنین میانه میدانم آرزوست!

بحریه باز می‌گردد و شمشیری بر دست می‌گیرد:

انی عجوز فی النساء ضعیفه - خاویة بالیة نحیفه

من در بین زنها، زنی ضعیف و بیمار و لاغر هستم

اضربکم بضربة عنیفه - دون بنی فاطمه الشریفه

بر شما ضربه محکمی وارد خواهم کرد؛ در دفاع و حمایت از فرزندان فاطمه عزیز و گرامی

و با تیرک خیمه‌اش به سمت دشمن می‌رود و می‌جنگد. تیرک را به سمت دشمن پرتاب می‌کند و دو نفر را به درک واصل می‌کند. حالا این همسر و مادر شهید، خودش رزمنده شده است.

اما امام مانع شد: جهاد بر زنان واجب نیست. یک همسر، یک فرزند، و جمجمه‌ای که شیطانیان را به قعر جهنم فرستاد، بس است! حالا نوبت صبر است.

السلام علی جنادة بن کعب الانصاری الخزرجی، و ابنه عمرو بن جناده؛



نوشته شده در جمعه 90 دی 23ساعت ساعت 11:57 عصر توسط سید.محمد علی شهرام شمس| نظر بدهید

«قاسم بن الحسن» فرزند بزرگ امام حسن مجتبی(ع) که نوجوانی تازه‌بالغ بود نیز در آن جمع حضور داشت و این صحنه‌های شور و شیدایی را مشاهده می‌کرد. وی از عمو پرسید:«آیا من هم به همراه یارانت کشته خواهم شد؟» دل امام(ع) برای یادگار برادر سوخت و پرسید: «ای پسرک من! مرگ نزد تو چگونه است؟» قاسم شجاعانه پاسخ داد: «احلی من العسل ـ ای عمو از عسل شیرین‌تر است».

امام با رقت و شفقت فرمود: «عمویت فدای تو شود! آری، تو نیز کشته می‌شوی پس‌از آنکه بلایی عظیم بر تو وارد آید» و آنگاه ادامه داد: «فرزند کوچکم علی اصغر هم کشته خواهد شد». غیرت و مردانگی قاسم تازه‌جوان جوشید و پرسید: «عموجان! مگر دست دشمنان به خیمه‌گاه زنان هم خواهد رسید که اصغر شیرخواره را هم می‌کشند؟!» امام پاسخ داد: «عمو به فدای تو! فاسقی از میان دشمنان، تیر به گلوی اصغر خواهد زد و او را در آغوش من به  شهادت 
خواهد رساند در حالی که او می‌گرید و خونش در دستان من روان است...» پس آن دو گریستند و دیگر اصحاب و یاران از گریه آنان گریه کردند و بانگ شیون خاندان رسول خدا(ص) از خیمه‌گاه به آسمان برخاست...

 برخی از نویسندگان روایت کرده‌اند پس‌از آنکه علی اکبر(ع) به میدان رفت و به  شهادت 
رسید، قاسم بن الحسن به قصد جنگ از خیمه‌گاه بیرون شد.


 

 چون امام حسین(ع) یادگار برادر را دید که برای جنگ بیرون آمده، او را در آغوش گرفت و با یکدیگر گریستند آنچنان که از شدت گریه از حال رفتند.

 

 هر دو بریدند دل از بود و هست

 

 هر دو گشودند به یکباره دست

 

 هر دو ربودند ز سر هوش هم

 

 هر دو فتادند در آغوش هم

 

 رفت ز تن، تاب و ز سر، هوششان

 

 سوخت وجود از لب خاموششان

 

 قاسم پس ‌از آنکه آرام شد از عمو اذن جهاد خواست.

 

 ای عمو سینه‌ی من تنگ بُوَد

 

 شیشه‌ام منتظر سنگ بُوَد

 

 نیزه کو؟ تا که زِ من سینه دَرَد

 

 تیر کو؟ تا که به اوجم ببرد

 

 آن حضرت اذن نداد. پس‌ قاسم به دست و پای امام افتاد و وی را می‌بوسید و التماس می‌کرد تا بالاخره اجازه گرفت و به سوی میدان جنگ شتافت.

 

 اسناد تاریخی از قول یکی از سپاهیان دشمن نقل کرده‌اند که: پسری از خیمه‌ها به سمت ما بیرون تاخت که رویش چون پاره‌ی ماه، زیبا بود. قاسم در حالی که اشک بر گونه‌هایش روان بود رجز می‌خواند و می‌گفت:

 

 ان تنکرونی فانا ابن الحسن

 

 سبط النبی المصطفی المؤتمن

 

 هذا حسین کالاسیر المرتهن

 

 بین اناس لاسُقوا صوب المزن

 

 پس با وجود کمی سن و کوچکی بدن، جنگی سخت کرد و تعدادی از لشکر یزید را به خاک و خون کشید. سپاهیان دست جمعی دور او را گرفتند و یکی از آنان بر او تاخت و ضربتی شدید بر او وارد آورد. قاسم با صورت به روی زمین افتاد و فریاد یاری کشید: «یا عماه!»...

 

 امام(ع) سر برداشت و چون باز شکاری، تیز به میدان نگریست، آنگاه همچون شیری خشمگین به سرعت به میدان حمله کرد و ضارب قاسم را با شمشیر زد و دست وی را از مرفق جدا ساخت. وی از درد عربده‌ای کشید که سواران دشمن شنیدند و به سوی میدان تاختند تا او را از دست امام(ع) برهانند. در این شرایط سخت، جنگی بین امام و کوفیان درگرفت در حالی که قاسم بر زمین افتاده بود و سم اسبان، استخوان‌های او را نرم می‌کرد... و این، همان بلای عظیم بود.

 

 آنگاه که غبار میدان فرو نشست، امام(ع) را دیدند که سینه بر سینه‌ی قاسم نهاده و وی را به سوی خیمه‌ها باز می‌گرداند در حالی که دو پای قاسم ـ شاید از شدت شکستگی‌ها ـ بر زمین کشیده می‌شد؛ و امام(ع)‌ می‌فرمود: «این قوم از رحمت خدا دور باشند و جدت پیامبر، دشمن آنان باشد در روز قیامت».

 

 کاش نمی‌دید عمو پیکرت

 

 تا ببرد هدیه بر مادرت

 

 کاش نمی‌دید تنت کاین چنین

 

 ان دهی و پای زنی بر زمین

 

  دیده به روی عمو انداختی

 

 صورت او دیدی و جان باختی

 

 و سپس زمزمه کرد: «به خدا سوگند برای عمویت سخت است که تو او را بخوانی ولی نتواند تو را نجات دهد ...» 

 

 







نوشته شده در جمعه 90 دی 23ساعت ساعت 11:55 عصر توسط سید.محمد علی شهرام شمس| نظر بدهید

یکی ازمصائب نا گوار وسوزناک واقعه کربلا شهادت حضرت علی اصغرعلیه السلام است نقل شده: که روزی (کمیت) شاعرمعروف به حضور حضرت صادق علیه السلام رسید،حضرت فرمود:کمیت ! درباره جد ما حسین (ع) شعری بگو، همزمان با سرودن شعر، امام صادق به شدت گریه کرد با نوان وا هل خانه نیز در اتاق ...
 در روز هفتم محرم عبید اللّه‏ بن زیاد ضمن نامه‏ هایی به عمر بن سعد از وی خواست تا با سپاهیان خود بین امام حسین و یاران، و آب فرات فاصله ایجاد کرده و اجازه نوشیدن آب به آنها ندهد.عمر بن سعد نیز بدون فاصله "عمرو بن حجاج" را با 500 سوار در کنار شریعه فرات مستقر کرد و مانع دسترسی امام حسین علیه‏السلام و یارانش به آب شدند.

 در این روز مردی به نام "عبداللّه‏ بن حصین ازدی" ـ که از قبیله "بجیله" بود ـ فریاد برآورد: ای حسین! این آب را دیگر بسان رنگ آسمانی نخواهی دید! به خدا سوگند که قطره‏ای از آن را نخواهی آشامید، تا از عطش جان دهی!امام علیه‏السلام فرمودند: خدایا! او را از تشنگی بکش و هرگز او را مشمول رحمت خود قرار نده.حمید بن مسلم می‏گوید: به خدا سوگند که پس از این گفتگو به دیدار او رفتم در حالی که بیمار بود، قسم به آن خدایی که جز او پروردگاری نیست، دیدم که عبداللّه‏ بن حصین آنقدر آب می‏آشامید تا شکمش بالا می‏آمد و آن را بالا می‏آورد و باز فریاد می‏زد: العطش! باز آب می‏خورد، ولی سیراب نمی‏شد. چنین بود تا به هلاکت رسید.

یکی ازمصائب نا گوار وسوزناک واقعه کربلا شهادت حضرت علی اصغرعلیه السلام است نقل شده: که روزی (کمیت) شاعرمعروف به حضور حضرت صادق علیه السلام رسید،حضرت فرمود:
یا کُمَیتُ اَنشِدنی فی جَدِّیَ الحسین (ع) فَلما اَنشَدَ کُمَیتُ اَبیاتاً فی مُصیبه الامام علیه السلام بَکیَ الامام بُکاء ًشدیداً وبَکَت النِّسوه و اهل حریمه وصَحنَ فی حجرا تهن
کمیت ! درباره جد ما حسین (ع) شعری بگو، همزمان با سرودن شعر، امام صادق به شدت گریه کرد با نوان وا هل خانه نیز در اتاق خودشان ناله زدند واشک ریختند.

اِذ خَرجت جارِیَه مِن خَلفِ الَّستر مِن حُجَرات الحَرم وفی یَدِها طفلٌ صغیر رَضیعٌ فَوَضَعَته فی حِجرِ الاِمام فاَشتَدَّ حینئذٍ بُکاء الامام فی غایهِ الاِشتداد وعَلا صَوته الشریف و عَلَت اَصواتُ النِّساء الطاهرات خلف الاَستارِِمِن الحجرات
در این زمان بانویی که کودک شیر خواری به دست داشت از اتاق بیرون آمده و کودک را در دامان امام علیه السلام قرارداد، گریه امام این بار بیشتر شده وصدای شریفشان بلند شد وبانوان در خانه نیز به صدای بلند گریستند.
ظاهرأ منظور از این کار یا دآوری شهادت علی اصغر وسنگدلی قاتل وی حرمله بن کا هل اسدی بوده است.

تلخ تر از مرگ

مرحوم حا ئری مازندرا نی در کتاب معالی السبطین آورده که:ازبقرا ط حکیم پرسیدند در ذائقه ا نسان چه چیزی ازمرگ تلخ تر است؟گفت:تلخ تر از مرگ در ذائقه ا نسان کریم این است که از شخص لئیم حاجتی بخوا هد
فَما حال الحسین الکریم بن الکریم حینَ رَفع رَضیعَه علی یَدیه و طَلب لَه جُرعَه مِنَ الماء مِن اللؤماء اللُّعَناء اَهل الکوفه
پس چگونه بود حال حضرت حسین، این کریم فرزند کریم آن زمانی که کودک شیر خوار خود راروی دو دست بلند کرد و برایش جرعه آب ،از کوفیان پست ولعنت شده خواست.


کیفیت شهادت علی اصغر(ع)

وَلَمّا رَأی الحُسین علیه السلام مَصارِعَ فَتَیانِهُ وَاَحَِبَّته عَزَمَ علی لِقاءِ الْقَوم بِمُهجَته و نادی هَل مِن ذابٍّ یَذُبُّ عَن حرم رسول الله صلی الله علیه وآله، هَل مِن مُوحِّد یَخافُ الله فینا، هَل مِن مُغیثٍ یُغیثُنا یَرجُو الله بِاِ غاثَتِنا هَل مِن مُعین
یَرجوا ما عِندِ الله فی اعانَتِنا ، فَارْتَفعت اَصوات النِّساء بِالعَویل فَتَقَدَّم اِلی بابِ الْخَیمه و قال لِزینَبَ ناوِلینی وَلَدیَ الصَّغیرَ حَتّی اُوَدِّعه فَأخَذَه واَو ما اِلَیه لِیُقَبِّله فَرَماهُ حَرمَلهُ بنُ الکاهِلِ الاَسَدی لَعنَه الله تعالی بِسَهم فَوقع فی نَحرِه فَذَبَحَهُ، فَقال لِزِیْنَب خُذیهِ ثُمَّ تَلَقّی الدَّمَ بِکَفَّیه فَلما اِمْتَلأتا رَمی بِالدَّمِ نَحْوَ السَّماءِ ثُم قالَ هَوَّن علی ما نَزَلَ بی اَنَّهُ بِعَین الله.
با به شهادت رسیدن جوانان بنی هاشم ویاران حضرت حسین علیه السلام، امام خود، با تمام وجود برای رزم با دشمن، به سویشان رفت در حا لیکه بانگ می زد:آیا مدافعی هست که از حرم رسول خدا صلی الله علیه وآله دفاع گند؟آیا موحدی هست که به خا طرما از خدا بترسد؟ آیا فریاد رسی هست که با امید به خدا به فریادما برسد؟آیا یاوری هست که با امید به آنچه در نزد خداست به یاری ما بشتابد؟ در این هنگام از میان بانوان در خیمه شیونی بر خاست پس امام علیه السلام به کنار خیمه رفته وخطاب به زینب فرمود کودکم را بیاور تا با او خدا حا فظی کنم.

حضرت کودک را گرفت تا ببوسد در این زمان حرمله بن کاهل اسدی لعنه الله علیه به سوی او انداخت تیر به گلویش نشست وآن را برید پس حضرت به زینب فرمود او را بگیر. سپس خون را در هردودست جمع کرده و به سوی آسمان پاشید وفرمود:آنچه بر من وارد آمد برایم آسان است، چون در محضر خدا است.

قالَ الْباقِرُ عَلیه السلام : فَلَم یَسقُط مِن ذلکَ الدَّمِ قَطرَه الی الارض وقال اِبنُ نما: ثُم حَمَلَه فَوَضَعه مَعَ قَتلی اَهْلبَیته.حضرت امام محمد باقر علیه السلام فرمود: که قطره ای از آن خون بر زمین نیفتادو سپس امام علیه السلام علی اصغر را برده ودر کنار شهدای بنی هاشم قرار داده.

شهادت علی اصغر به روایت ابی مخنف

زمانیکه حضرت امام حسین (ع) با ام کلثوم در باره علی اصغر سخن می گفت او عرض کرد قدری آب برایش تهیه کن حضرت طفل را گرفت وسوی مردم برد و فرمود:شما برادرم و فرزندا نم ویارا نم را کشتید وغیر از این طفل کسی با قی نمانده ، او مثل ما هی از آب جدا شده می ماند شربتی از آب به وی بدهید.طفل از این گوش تا آن گوش گلویش بریده شد آنگاه طفل را بر گرداندو خون بر سینه اش جاری بود، در خیمه گذاشت و مطالبی فرمود که حاکی از شکایت مردم به خداوند متعال بود.
در زیارت ناحیه مقدسه، درباره این کودک شهید، آمده است: "السلام على عبد الله بن ‏الحسین، الطفل الرضیع، المرمى الصریع، المشحط دما، المصعد دمه فى السماء، المذبوح‏ بالسهم فى حجر ابیه، لعن الله رامیه حرملة بن کاهل الاسدى‏". و در یکى از زیارتنامه‏ هاى ‏عاشورا آمده است:" و على ولدک على الاصغر الذى فجعت به"



نوشته شده در جمعه 90 دی 23ساعت ساعت 11:54 عصر توسط سید.محمد علی شهرام شمس| نظر بدهید

 جناب علی اکبر با شهامت و از جان گذشتگی بی نظیری مبارزه کرد.بعد از آن که مقدار زیادی مبارزه کرد،آمد خدمت پدر بزرگوارش-که این جزء معمای تاریخ است که مقصود چه بوده و برای چه آمده است؟

شفاف: حضرت علی اکبر (ع) فرزند ابی عبدالله الحسین(ع) بنا به روایتی در یازدهم شعبان،سال43 قمری در مدینه منوره دیده به جهان گشود. پدر گرامی اش امام حسین بن علی بن ابی طالب (ع) و مادر محترمه اش لیلی بنت ابی مرّه بن عروه بن مسعود ثقفی است.او از طایفه خوش نام و شریف بنی هاشم بود . و به بزرگانی چون پیامبر اسلام(ص)، حضرت فاطمه زهرا(س)، امیر مؤمنان علی بن ابی طالب(ع) و امام حسین (ع) نسبت دارد.

ابوالفرج اصفهانی از مغیره روایت کرد: روزی معاویه بن ابی سفیان به اطرافیان و هم نشینان خود گفت: به نظر شما سزاوارترین و شایسته ترین فرد امت به امر خلافت کیست؟ اطرافیان گفتند: جز تو کسی را سزاوارتر به امر خلافت نمی شناسیم! معاویه گفت: این چنین نیست.
بلکه سزاوارترین فرد برای خلافت، علی بن الحسین(ع)است که جدّش رسول خدا(ص) می باشد و در وی شجاعت و دلیری بنی هاشم، سخاوت بنی امیه و فخر و فخامت ثفیف تبلور یافته  است.

نقل است روزی علی اکبر(ع) به نزد والی مدینه رفته  و از طرف پدر بزرگوارشان پیغامی را خطاب به او میبرد، در آخر والی مدینه از علی اکبرسئوال کرد نام تو چیست؟ فرمود: علی سئوال نمود نام برادرت؟ فرمود: علی آن شخص عصبانی شد، و چند بار گفت: علی، علی، علی، « ما یُریدُ اَبُوک؟ » پدرت چه می خواهد، همه اش نام فرزندان را علی می گذارد، این پیغام را علی اکبر(ع) نزد اباعبدالله الحسین (ع) برد، ایشان فرمود : والله اگر پروردگار دهها فرزند پسر به  من عنایت کند نام همه ی آنها را علی می گذارم و اگر دهها فرزند دختر به من عطا، نماید نام همه ی آنها را نیز فاطمه می گذارم. 
 
نوشته‏ اند تا اصحاب زنده بودند،تا یک نفرشان هم زنده بود،خود آنها اجازه ندادند یک نفر از اهل بیت پیغمبر،از خاندان امام حسین،از فرزندان،برادر زادگان، برادران،عموزادگان به میدان برود.می‏ گفتند آقا اجازه بدهید ما وظیفه ‏مان را انجام بدهیم،وقتی ما کشته شدیم خودتان می‏ دانید.اهل بیت پیغمبر منتظر بودند که نوبت آنها برسد.آخرین فرد از اصحاب ابا عبد الله که شهید شد،یک مرتبه ولوله‏ای در میان جوانان خاندان پیغمبر افتاد.همه از جا حرکت کردند.نوشته‏ اند:«فجعل یودع بعضهم بعضا»شروع کردند با یکدیگر وداع کردن و خدا حافظی کردن،دست‏به گردن یکدیگر انداختن،صورت یکدیگر را بوسیدن.

 
از جوانان اهل بیت پیغمبر اول کسی که موفق شد از ابا عبد الله کسب اجازه کند، فرزند جوان و رشیدش علی اکبر بود که خود ابا عبد الله در باره‏ اش شهادت داده است که از نظر اندام و شمایل،اخلاق،منطق و سخن گفتن،شبیه‏ ترین فرد به پیغمبر بوده است.سخن که می‏ گفت گویی پیغمبر است که سخن می‏ گوید.آنقدر شبیه بود که خود ابا عبد الله فرمود:خدایا خودت می‏دانی که وقتی ما مشتاق دیدار پیغمبر می‏ شدیم،به این جوان نگاه می‏ کردیم.آیینه تمام نمای پیغمبر بود.این جوان آمد خدمت پدر،گفت:پدر جان!به من اجازه جهاد بده.در باره بسیاری از اصحاب،مخصوصا جوانان،روایت‏ شده که وقتی برای اجازه گرفتن نزد حضرت می‏ آمدند،حضرت به نحوی تعلل می‏کرد(مثل داستان قاسم که مکرر شنیده‏ اید)ولی وقتی که علی اکبر می‏ آید و اجازه میدان می‏خواهد، حضرت فقط سرشان را پایین می‏اندازند.جوان روانه میدان شد.

گویند ابا عبد الله چشمهایش حالت نیم خفته به خود گرفته بود:«ثم نظر الیه نظر ائس‏»  به او نظر کرد مانند نظر شخص ناامیدی که به جوان خودش نگاه می‏ کند. ناامیدانه نگاهی به جوانش کرد،چند قدمی هم پشت‏ سر او رفت.اینجا بود که گفت:خدایا! خودت گواه باش که جوانی به جنگ اینها می‏رود که از همه مردم به پیغمبر تو شبیه‏ تر است.جمله‏ ای هم به عمر سعد گفت،فریاد زد به طوری که عمر سعد فهمید:«یابن سعد قطع الله رحمک‏» خدا نسل تو را قطع کند که نسل مرا از این فرزند قطع کردی.بعد از همین دعای ابا عبد الله،دو سه سال بیشتر طول نکشید که مختار عمر سعد را کشت.پسر عمر سعد برای شفاعت پدرش در مجلس مختار شرکت کرده بود.سر عمر سعد را آوردند در مجلس مختار در حالی که روی آن پارچه‏ای انداخته بودند،و گذاشتند جلوی مختار.حالا پسر او آمده برای شفاعت پدرش.یک وقت‏ به پسر گفتند:آیا سری را که اینجاست می‏ شناسی؟وقتی آن پارچه را برداشت،دید سر پدرش است.بی اختیار از جا حرکت کرد.مختار گفت:او را به پدرش ملحق کنید.


این طور بود که علی اکبر به میدان رفت.مورخین اجماع دارند که جناب علی اکبر با شهامت و از جان گذشتگی بی نظیری مبارزه کرد.بعد از آن که مقدار زیادی مبارزه کرد،آمد خدمت پدر بزرگوارش-که این جزء معمای تاریخ است که مقصود چه بوده و برای چه آمده است؟-گفت:پدر جان‏«العطش‏»!تشنگی دارد مرا می‏ کشد،سنگینی این اسلحه مرا خیلی خسته کرده است،اگر جرعه ‏ای آب به کام من برسد نیرو می‏گیرم و باز حمله می‏کنم.این سخن جان ابا عبد الله را آتش می‏زند،می‏ گوید:پسر جان!ببین دهان من از دهان تو خشکتر است،ولی من به تو وعده می‏دهم که از دست جدت پیغمبر آب خواهی نوشید.این جوان می‏رود به میدان و باز مبارزه می‏ کند. 

مردی است‏به نام حمید بن مسلم که به اصطلاح راوی حدیث است،مثل یک خبرنگار در صحرای کربلا بوده است.البته در جنگ شرکت نداشته ولی اغلب قضایا را او نقل کرده است.می‏ گوید:کنار مردی بودم.وقتی علی اکبر حمله می‏ کرد،همه از جلوی او فرار می‏ کردند.او ناراحت‏ شد،خودش هم مرد شجاعی بود،گفت:قسم می‏خورم اگر این جوان از نزدیک من عبور کند داغش را به دل پدرش خواهم گذاشت.من به او گفتم:تو چکار داری، بگذار بالاخره او را خواهند کشت.گفت:خیر.علی اکبر که آمد از نزدیک او بگذرد، این مرد او را غافلگیر کرد و با نیزه محکمی آنچنان به علی اکبر زد که دیگر توان از او گرفته شد به طوری که دستهایش را به گردن اسب انداخت،چون خودش نمی‏ توانست تعادل خود را حفظ کند.در اینجا فریاد کشید:«یا ابتاه!هذا جدی رسول الله‏»  پدر جان!الآن دارم جد خودم را به چشم دل می‏بینم و شربت آب می‏ نوشم.اسب، جناب علی اکبر را در میان لشکر دشمن برد،اسبی که در واقع دیگر اسب سوار نداشت. رفت در میان مردم.اینجاست که جمله عجیبی نوشته‏اند:«فاحتمله الفرس الی عسکر الاعداء فقطعوه بسیوفهم اربا اربا»  



نوشته شده در جمعه 90 دی 23ساعت ساعت 11:52 عصر توسط سید.محمد علی شهرام شمس| نظر بدهید

شیخ مفید چنین نقل می‌کند: پس از آن که «مالک بن نسر کندی» با شمشیرش به سر مبارک امام حسین(علیه السلام) زد، امام پارچه‌ای درخواست فرمود و با آن سر مبارکش را محکم بست و عمامه‌ای بر کلاه خود بست.

شفاف: «عبدالله» کودک چند ساله امام مجتبی(علیه السلام) است. مادر عبدالله دختر «شلیل بن عبدالله بجلّی» بوده است.

شیخ مفید چنین نقل می‌کند: پس از آن که «مالک بن نسر کندی» با شمشیرش به سر مبارک امام حسین(علیه السلام) زد، امام پارچه‌ای درخواست فرمود و با آن سر مبارکش را محکم بست و عمامه‌ای بر کلاه خود بست. شمر و دیگران هم به جایگاه خود بازگشتند. زمانی گذشت تا امام بار دیگر به میدان بازگشت و آنها هم بازگشتند و آن حضرت را محاصره کردند.

عبدالله پسر امام مجتبی(علیه السلام) هنوز به حد بلوغ نرسیده بود و در خیمه‌گاه با زنان به سر می‌برد. هنگامی که متوجه حمله دشمن به جانب امام شد، از خیمه‌گاه بیرون دوید. او سراسیمه و شتابان رو به جانب امام حسین(علیه السلام) رفت و در کنار عمویش ایستاد. حضرت زینب (علیهاالسلام) او را دنبال کرد و به او رسیده بود. او تلاش کرد که آن کودک را نگه دارد. امام حسین(علیه السلام) به خواهرش فرمود: «احبسیه یا اخیه؛ ای خواهرم! او را نگهدارید.» آن کودک از این که بازداشته شود، سخت امتناع می‌ورزید. او به عمه‌اش گفت: «والله لا افارق عمّی؛ سوگند به خدا، از عمویم جدا نمی‌شوم.»
 


 نحوه شهادت عبدالله بن الحسن(علیه السلام)

ناگاه «ابجر بن کعب» شمشیر خود را به سوی امام پایین آورد. عبدالله فریاد زد: «ای پسر زن ناپاک! وای بر تو! آیا می‌خواهی عمویم را بکشی؟» بَحر قصد ضربه زدن به امام را داشت.ناگاه عبدالله دستش را پیش آورد تا ضربه را از امام دور سازد. ولی دست مبارکش تا پوست قطع شد و دست آویزان گشت.

کودک فریادش بلند شد: «یا امتاه؛ ای مادرم!» حسین(علیه السلام) او را در بر گرفت و به سینه چسبایند و فرمود: «ای فرزند برادرم! بر آنچه به تو رسیده صبر کن و آن را به حساب خیر بگذار؛ چرا که خداوندا تو را به پدران صالحت ملحق خواهد کرد.»

امام دست خود را به آسمان بلند کرد: «پروردگارا! قطرات باران را از اینها دریغ بدار و برکات زمینت را از اینها باز دار؛ پروردگارا! پس اگر تا هنگام (مرگ) آنها را مهلت داده و بهره‌مند می‌سازی، بین آنها تفرقه بینداز و هر کدام را به راهی جداگانه بدار؛ و سردمداران را هرگز از اینها راضی مدار؛ چرا که اینها ما را دعوت کردند تا که یاریمان کنند، سپس بر ما دشمنی کردند و ما را کشتند.» 

ابوالفرج گوید: در نهایت عبدالله به دست «حرملة بن الکاهل الاسدی» به شهادت رسید. در زیارت ناحیه مقدسه آمده: «السلام علی عبدالله بن الحسن بن علی الزکی» و سپس بر قاتل او به نام «حرملة بن کاهل الاسدی» نفرین شده است.


نوشته شده در جمعه 90 دی 23ساعت ساعت 11:50 عصر توسط سید.محمد علی شهرام شمس| نظر بدهید

در بندى مرحوم ذکر کرده است که در نزد حضرت صادق علیه السلام شخصى از اصحابش بود، پس زمانى که شب داخل شد و نماز واجبى را ادا کردند،


طعام تناول نمودند، بعد از آن ، آن شخص خوابید، و حضرت مشغول عبادات و مناجات با قاضى الحاجات گردید.


تا طلوع صبح صادق حضرت هیچ نخوابید، چون صبح شد، آن شخص بیدار شد عرض کرد:

یا سیدى قسم ، به خدا من از نجات خود ماءیوس شدم ،
و امید نجات اصلا ندارم ، حضرت فرمود چرا؟ عرض کرد:

که چون احوالات جناب تو چنین باشد، که با وجود منصب امامت و طهارت اصلا نخوابیدى و متصل به عبادت و مناجات شب را ره روز آوردى و از خوف الهى لذت خواب به چشمهاى مبارکت نیامد،


و گریستى با این که خداوند عالم خلق نکرده است ، آسمانها و آنچه در آسمانهاست و دنیا و آخرت را مگر به برکت وجود مبارک شما، پس من چگونه امید به نجات داشته باشم ، با این احوال و کمى طاعات و عبادات که دارم .

حضرت فرمود : که تو شب گذشته عملى انجام دادى که آن عمل تو با فضیلت آن چه که من مشغول آن شدم ، مساویست .


عرض کرد که من در شب گذشته چه کردم ، فرمود : زمانیکه مى خوابیدى عطش بر تو غلبه کرد ، برخاستى و کوزه را برداشتى و آب نوشیدى و حسین علیه السلام را به یاد آوردى و بر او صلوات فرستادى و قاتلینش را لعنت کردى !


و به خوابگاه خود بازگشتى ، و خوابیدى و این ، آن عمل فضل توست .



نوشته شده در جمعه 90 دی 23ساعت ساعت 11:45 عصر توسط سید.محمد علی شهرام شمس| نظر بدهید

طول ناحیه در قالب بزرگتر از حد مجاز
مرجع دریافت ابزار و قالب وبلاگ
By Ashoora.ir & Night Skin